<45>

ادامه زندگینامه حضرت محمَد(ص)

ادامه قبل:

اگر در علت این حوادث بیندیشیم می فهمیم که این رویدادها از سپری گشتن دوران بت پرستی بشارت می دهد، و این که به همین زودی مظاهر قدرت های اهریمنی به نابودی کشیده خواهد شد و حوادث شب میلاد آن حضرت می تواند از این مقوله باشد، زیرا هدف از آن ایجاد تکان و توجه در قلوب مردمی بود که در بت پرستی و ظلم و بیدادگری غرق شده بودند.

 

 

اصولا لازم نیست که حوادث در همان روز وقوع مایه عبرت و وسیله پند و اندرز گردد، بلکه کافی است که حادثه ای در سالی رخ دهد و پس از سالیان درازی از آن بهره گرفته شود. مردم عصر رسالت و یا کسانی که پس از آن آمده اند وقتی ندای مردمی را می شنوند که با تمام قدرت به ضدیت با بت پرستی و ظلم و بیدادگری برخاسته است آنگاه که سوابق زندگی او را مطالعه و بررسی می کنند، ملاحظه می نمایند که در شب میلاد این مرد، حوادثی رخ داده است که با دعوت او کاملا هماهنگ است، طبعا تقارن این دو نوع حادثه را نشانه راستگویی او می گیرند و به تصدیق او بر می خیزند.

 

 

سال و ماه و روز تولد

 

سال تولد پیامبر عظیم الشأن اسلام (ص) در عام الفیل بوده که برابر با سال 570 میلادی است و همه محدثان و مورخان اتفاق نظر دارند که ماه تولد پیامبر گرامی در ماه ربیع الاول بوده، هر چند در روز آن اختلاف نظر دارند. گروهی آن را 17 ربیع و گروهی دیگر 12 آن ماه می دانند، ولی فرزندان خانواده آن حضرت قول نخست را تعیین می کنند.

 

 

پس از تولد آن حضرت، عبدالمطلب او را به درون کعبه برد و برای این نعمت بزرگ خدا را سپاس گفت. روز هفتم در مراسم نامگذاری، عبدالمطلب گروهی را دعوت کرد و در جشن باشکوهی نام ایشان را "محمد" نهاد، آنگاه که از او پرسیدند چرا نام او را "محمد" نهادی؟ او در پاسخ گفت می خواهم او در آسمان و زمین فرد ستوده باشد و این نام کمتر در عرب رایج بوده است. البته رسول گرامی (ص) بسان دیگر پیامبران نام های متعدد دارد و از نام های آن حضرت است: احمد، طه، یس.

 

 

حضرت محمد (ص) مدت کمی از شیر مادر و چندی از شیر زنی به نام "ثویبه" نوشید. آن گاه مصلحت دیده شد که برای پرورش در هوای صحرا و رشد و نمو در محیط آزاد و دور از بیماری که گاهی شهر مکه را تهدید می کرد به دایه ای سپرده شود که او را در بیرون از مکه پرورش دهد.

 

 

افتخار این کار نصیب زنی به نام "حلیمه" شد که از قبیله بنی سعد بود. این زن 5 سال تمام پیامبر را در میان قبیله خود پرورش داد. او گاهگاهی پیامبر را به مکه می آورد و چند روزی نزد عبدالمطلب و مادر گرامیش آمنه می گذاشت آنگاه دو مرتبه او را با خود به صحرا می برد. وی از دوران پرستاری خود حوادث عجیب و شیرینی را نقل می کند که یکی را در اینجا یادآور می شویم: روزی کودک عبدالمطلب از من درخواست کرد که همراه فرزندان من به صحرا برود و شب هنگام به محل باز گردد من از ترس این که مبادا به کودک عبدالمطلب آسیبی برسد، یک مهره "یمنی" که مایه حفاظت کودکان در قبیله ما شناخته شده بود به گردن او انداختم، در این هنگام کودک از من پرسید این سنگ سبز چیست؟ گفتم این حافظ و نگهبان توست، در این هنگام کودک خشمگین و طوفانی شد و با دست خود آن مهره را از گردن باز کرد و به دور افکند وبا صدای رسا و بلند گفت: مادر جان آرام، آرام، من نگهبان و حافظ دیگری دارم با من کسی هست که پیوسته مرا حفظ می کند. (بحار، جلد 15 صف 349)

 

 

حضرت محمد (ص) به مکه باز می گردد

 

دایه مهربان کودک عبدالمطلب پس از 5 سال محافظت تصمیم گرفت که او را به مکه بازگرداند تا مجددا تحت سرپرستی جد بزرگوراش عبدالمطلب و مادر گرامیش آمنه قرار گیرد. این کودک مایه تسلی خاطر هر دو نفر بود که در مرگ عبدالله شدیدا غرق تاثر بودند کودک با مادرش هر دو راه یثرب را در پیش گرفتند و یک ماه در آن جا توقف داشتند و خانه ای را که عبدالله پدر رسول اکرم (ص) در آنجا بود را مشاهده کردند و سپس رهسپار مکه شدند. هنگام بازگشت به مکه مادر آن حضرت در نقطه ای به نام "ابواء" شدیدا بیمار شد و درگذشت و در این موقع عبدالمطلب شخصا سرپرستی او را بر عهده گرفت.

 

 

قرآن مجید از این دوره یادآوری می کند که آنجا می فرماید:"آیا تو را نیافت یتیم و پناه نداد". پیامبر (ص) 8 ساله بود که عبدالمطلب درگذشت و ایشان را با مصیبت بزرگی روبرو کرد. در این موقع سرپرستی پیامبر طبق سفارش عبدالمطلب به حضرت ابوطالب واگذار شد. حضرت ابوطالب برادر تنی عبدالله بود و پس از عبدالمطلب شخصیت بزرگ بنی هاشم به شمار می رفت و به سخاوت و جوانمردی اشتهار کامل داشت.

 

 

 



موضوعات مرتبط: مناسبات ربیع الاول
[ شنبه بیست و هفتم آذر 1395 ] [ 4:25 ] [ اکرم محمدی ]

زندگینامه حضرت محمَد(ص)

نام: محمد بن عبد الله

حضرت محمد (ص) در تورات و برخى كتب آسمانى «احمد» ناميده شده است. آمنه، دختر وهب، مادر حضرت محمد (ص) پيش از نامگذارىِ فرزندش توسط عبدالمطلب به محمّد، وى را «احمد» ناميده بود.

كنيه حضرت محمد (ص): ابوالقاسم و ابوابراهيم.

القاب حضرت محمد (ص): رسول اللّه، نبى اللّه، مصطفى، محمود، امين، امّى، خاتم، مزّمل، مدّثر، نذير، بشير، مبين، كريم، نور، رحمت، نعمت، شاهد، مبشّر، منذر، مذكّر، يس، طه‏ و...

 منصب حضرت محمد (ص): آخرين پيامبر الهى، بنيان‏گذار حكومت اسلامى و نخستين معصوم در دين مبين اسلام.

تاريخ ولادت حضرت محمد (ص): روز جمعه، هفدهم ربيع الاول عام الفيل برابر با سال 570 ميلادى (به روايت شيعه). بيشتر علماى اهل سنّت تولد آن حضرت را روز دوشنبه دوازدهم ربيع الاول آن سال دانسته ‏اند.

عام الفيل، همان سالى است كه ابرهه، با چندين هزار مرد جنگى از يمن به مكه يورش آورد تا خانه خدا (كعبه) را ويران سازد و همگان را به مذهب مسيحيت وادار سازد؛ اما او و سپاهيانش در مكه با تهاجم پرندگانى به نام ابابيل مواجه شده، به هلاكت رسيدند و به اهداف شوم خويش نايل نيامدند. آنان چون سوار بر فيل بودند، آن سال به سال فيل (عام الفيل) معروف گشت.

محل تولد حضرت محمد (ص): مكه معظمه، در سرزمين حجاز (عربستان سعودى كنونى).

نسب پدرى حضرت محمد (ص): عبدالله بن عبدالمطلب (شيبة الحمد) بن هاشم (عمرو) بن عبدمناف بن قصّى بن كلاب بن مرّة بن كعب بن لوىّ بن غالب بن فهر بن مالك بن نضر (قريش) بن كنانة بن خزيمة بن مدركة بن الياس بن مضر بن نزار بن معد بن عدنان.

حضرت محمد (ص) روايت شده است كه هرگاه نسب من به عدنان رسيد، همان جا نگاه داريد و از آن بالاتر نرويد. اما در كتاب‏هاى تاريخى، نسب آن حضرت تا حضرت آدم(ع) ثبت و ضبط شده است كه فاصله بين عدنان تا حضرت اسماعيل، فرزند ابراهيم خليل الرحمن(ع) به هفت پشت مى‏رسد.

مادر حضرت محمد (ص): آمنه، دختر وهب بن عبد مناف.

اين بانوى جليل القدر، در طهارت و تقوا در ميان بانوان قريشى، كم‏ نظير و سرآمد همگان بود. وى پس از تولد حضرت محمّد(ص) دو سال و چهارماه و به روايتى شش سال زندگى كرد و سرانجام، در راه بازگشت از سفرى كه به همراه تنها فرزندش، حضرت محمّد(ص) و خادمه‏اش، ام ايمن جهت ديدار با اقوام خويش عازم يثرب (مدينه) شده بود، در مكانى به نام «ابواء» بدرود حيات گفت و در همان جا مدفون گشت.

 

 

 



موضوعات مرتبط: مناسبات ربیع الاول

ادامه مطلب
[ شنبه بیست و هفتم آذر 1395 ] [ 4:23 ] [ اکرم محمدی ]

شهادت امام عسگری (ع)

شهادت

روز هشتم ربیع الاول سال 260 هجری، روز دردآلودی برای شهر سامرا بود؛ زیرا خبر شهادت امام عسکری در عنفوان جوانی همه جا را فرا گرفت. بازارها تعطیل شد و توده های محرومی که محبت خود را نسبت به امام، از ترس سرکوب نظام، نهان می داشتند، امروز عنان عواطف خروشان خویش را از کف دادند و شتابان وگریان به سوی خانه امام حرکت کردند.

کرامت امام(ع)

علی بن زید گفت: من اسبی داشتم و بدان می نازیدم و در هر جا از او سخن می گفتم. یک روز خدمت ابومحمد علیه السلام رسیدم. به من فرمود اسبت چه شد؟ گفتم آن را دارم و هم اکنون بر در خانه شماست. فرمود: تا شب نرسیده، اگر خریداری پیدا شد آن را عوض کن و تأخیر مکن. در آن هنگام کسی بر ما وارد شد و رشته سخن را برید. من اندیشناک برخاستم و به خانه رفتم و به برادرم گزارش دادم. در پاسخ من گفت: من نمی دانم چه بگویم. از فروشش به مردم دریغم آمد. چون شب شد نوکری که آن اسب را تیمار می کرد آمد و گفت: ارباب! اسبت مرد. مرا غم فرا گرفت و دانستم امام از گفتار خود این را در نظر داشته است.

گوشه ای از زندگی امام

یازدهمین پیشوای متقیان، امام حسن عسگری علیه السلام در سال 232 ه. ق چشم به جهان گشود. پدرش امام دهم، حضرت هادی علیه السلام و مادرش بانویی پارسا و شایسته به نام حدیثه است که برخی از او با نام سوسن یاد کرده اند. از آن جایی که امام حسن علیه السلام به دستور خلیفه عباسی در سامرا در محله عسکر سکونت اجباری داشتند «عسکری» نامیده می شود. از مشهورترین القاب حضرت نقی و زکی و کنیه اش ابومحمد است. او 22 ساله بود که پدر ارجمندش به شهادت رسید. مدت امامتش شش سال و عمر شریفش 28 سال بود و در سال 260 ه. ق به شهادت رسید و در خانه خود در شهر سامرا کنار مرقد پدر بزرگوارش به خاک سپرده شد.

تدبیر امام

ابوهاشم جعفری می گوید: ما در زندان بودیم که امام حسن عسگری علیه السلام و برادرش جعفر را وارد زندان کردند. برای عرض ادب و خدمت، به سوی حضرت شتافتیم و دور ایشان جمع شدیم. در زندان مردی عجمی بود و ادعا می کرد که از علویان است. امام متوجه حضور وی شد و فرمود: اگر در جمع شما بیگانه نبود به شما می گفتم کی آزاد می شوید. آنگاه به مرد عجم اشاره فرمود که بیرون برود و او بیرون رفت. سپس فرمود: این مرد از شما نیست. از او برحذر باشید. او گزارشی از آنچه گفته اید برای خلیفه تهیه کرده است که در لباس های اوست. یکی از حاضران او را تفتیش کرد و آن گزارش را که در لباسش، پنهان کرده بود، پیدا کرد. او مطالب مهم و خطرناکی درباره ما نوشته بود.

کوشش های علمی حضرت

گرچه امام حسن عسکری علیه السلام به حکم اوضاع نامساعد و محدودیت بسیار شدیدی که حکومت عباسیان برقرار کرده بود، موفق به گسترش دامنه دانش خود در سطح جامعه نشد، اما در عین حال، در همان فشار و خفقان شاگردانی تربیت کرد که هر کدام به سهم خود در نشر و گسترش معارف اسلام و رفع شبهات دشمنان نقش موثری داشتند. شیخ طوسی(ره) شاگردان حضرت را متجاوز از صدنفر ثبت کرده است که در میان آنها چهره های روشن و شخصیت های برجسته ای مانند احمد اشعری قمی، عثمان بن سعید عَمْری، علی بن جعفر و محمد بن حسن صفّار به چشم می خورند.

کرم امام

امام حسن عسگری علیه السلام همچون سایر پدران بزرگوار خود منبع جود و سخا بود و در بسیاری از مواقع قبل از این که کسی چیزی بخواهد، او را بی نیاز می کرد.

از ابویوسف، شاعر هم عصر حضرت، نقل شده است که گفت: تازه صاحب پسری شده بودم و دستم تنگ بود. کاغذی به عده ای نوشتم و از آنها کمک خواستم، اما از آنها ناامید شدم. در این هنگام ابوحمزه، فرستاده امام حسن عسگری علیه السلام ، در حالی که کیسه سیاهی به دست داشت و در آن چهارصد درهم بود بیرون آمد و گفت: مولایم فرمود: این مبلغ را برای آن کودک نورسیده صرف کن. خداوند در آن کودک برایت برکت قرار دهد.

شکوه و عظمت امام

گروهی از عباسیان نزد صالح، که از مخالفان حضرت بود، رفتند و به او گفتند بر امام سخت بگیر و او را لحظه ای راحت نگذار. صالح گفت دو نفر از نانجیب ترین مردانی که می توانستم پیدا کنم بر او گماشتم. اما آن دو نفر تحت تأثیر او واقع شدند و در عبادت و نماز و روزه کوشا شدند. آنها را احضار کردم و پرسیدم در آن مرد چه دیدید؟ آنها گفتند چه می توانیم بگوییم درباره مردی که روز را روزه می گیرد و شب را تماما بیدار است و شب زنده داری می کند. نه سخن می گوید و نه به جز عبادت به کاری مشغول می شود و هنگامی که به او نگاه می کنیم زانوانمان به لرزه می افتد و حالی به ما دست می دهد که نمی توانیم خود را نگه داریم. عباسیان هنگامی که این را شنیدند ناامید و سرافکنده برگشتند.

پند و نصیحت امام

محمد بن حسن گفت نامه ای به امام عسگری علیه السلام نوشتم و از تنگدستی شکایت کردم سپس با خود گفتم مگر امام صادق علیه السلام نفرمودند که فقر و تنگ دستی با ما بهتر از توانگری با دیگران است و کشته شدن با ما بهتر از زنده ماندن با دشمنان ما است.

امام در پاسخ نوشت: هر گاه گناهان دوستان ما زیاد شود خداوند آنها را به فقر گرفتار می کند و گاهی از بسیاری از گناهان می گذرد. هم چنان که پیش خود گفته ای تنگدست بودن با ما بهتر از توانگری با دیگران است. ما برای کسانی که به ما پناهنده شوند پناه گاهیم و برای کسانی که از ما هدایت بجویند نوریم. ما نگهدار کسانی هستیم که برای نجات از گمراهی، به ما متوسل می شوند.

حجت یازدهم

حجت یازدهم نور ولایتْ حَسَنم کینه اهل ستم کرده جَلای وطنم
پدر ختم امامان، وصی ختم رُسل ولی امر خدا واقف سرّ و عَلَنم
والد حجت ثانی عشر و ناصر دین خدا مالک مُلک وجود و ولی مُؤتمنم
معتمد زهر خورانیده مرا از ره جور کین چنین سوخته بال من و فرسوده تنم



موضوعات مرتبط: زندگانی ائمه علیهم السلام
[ چهارشنبه هفدهم آذر 1395 ] [ 18:43 ] [ اکرم محمدی ]

انسان ،بی امام زمان مکار می شود!


حجت‌الاسلام محمد مهدي ماندگاري

امام زمان-عجل الله تعالي فرجه الشريف  جز تبديل زندگي به بندگي از ما چيزي نمي‌خواهد. امام مي‌خواهد سه پيام را به مردم بدهد:

يکي اينکه همه در اين عالم مي‌خواهيم بندگي کنيم. خدا براي انسانها شرط گذاشته است که اگر انسانها بندگي کنند، خدا همة مخلوقات را مسخّر آنها قرار دهد. پس تا انسان بندة خدا نشود عالم بندة انسان نمي‌شود، يکي اينکه براي بندگي نياز به نعمت داريم؛ يعني بايد امکاناتي داشته باشيم تا بتوانيم زندگي کنيم مثل نعمت آب، هوا، خاک، نور و... اين امکانات مي‌تواند دو خاصيت داشته باشد: حيات‌دهنده و حيات‌کشنده. مثل چاقو که اگر در دست جراح باشد بيماري را نجات مي‌دهد و اگر در دست بچه باشد فردي را زخمي مي‌کند. امکاناتي که خدا براي زندگي ما گذاشته است نيز دو پهلو است، ديگر اينکه اگر ما بخواهيم از اين امکانات براي حيات واقعي استفاده کنيم نياز به راهنما و نقشه داريم؛ راهنما، پيامبر و نقشه، دين است. امام مي‌گويد که شما آمده‌ايد که در اين دنيا زندگي و بندگي کنيد، زندگي يعني استفاده از امکانات و ابزارهاي حيات که دو پهلو است.

صداقت، شرط همراهي با امام زمان-عجل الله تعالي فرجه الشريف


شرط همراهي با امام زمان-عجل الله تعالي فرجه الشريف  داشتن صداقت است. جواني به حضرت عيسي (ع) گفت که من مي‌خواهم همراه تو باشم. حضرت عيسي مي‌خواست جوان را امتحان کند و به او پولي داد تا نان بخرد. او سه قرص نان خريد، يکي را در راه خورد و به حضرت گفت که من دو قرص نان خريده‌ام يعني به حضرت دروغ گفت. او با اين کار شرط حضور در محضر حجت خدا را از دست داد. حضرت عيسي در راه، معجزه‌اي به او نشان داد و باز سؤال کرد که چند قرص نان خريدي؛ او گفت: دو تا. حضرت اين کار را تکرار کردند. آنها به محلي رسيدند که حضرت از زير خاک سه تکه طلا بيرون آورد. حضرت خواست که تکه‌هاي طلا را به او بدهد؛ از او پرسيد: چند تا نان خريدي؟ گفت: سه تا. حضرت فرمود که تو براي همراهي با ما راست نگفتي ولي براي بدست آوردن طلاها راست گفتي و طلاها را به او داد. اين طلا، همان داستان چاقو است که اگر بدون حجت خدا باشد، براي انسان خطرناک است. حضرت از جوان خداحافظي کرد و رفت. او براي نگهداري طلاها دو تا دوست پيدا کرد. اين سه نفر فکر کردند که با اين سه تکه طلا چکار کنند، بعد از مدتي گرسنه‌شان شد و قرار شد که يکي به بازار برود و دو نفر ديگر از طلاها نگهداري کنند. کسي که به بازار رفت مکر کرد، انسان بي امام مکار مي‌شود. او گفت که غذاها را مسموم مي‌کنم و به دوستانم مي‌دهم تا بميرند و طلاها را برمي‌دارم. از طرفي دو نفر ديگر هم مکر کردند که او را بکشند تا طلاي بيشتري بدست بياورند.
ما فکر مي‌کنيم که فقط خودمان مي‌توانيم سر ديگران را کلاه بگذاريم ولي غافل هستيم که دست بالاي دست بسيار است. ما گاهي مي‌خواهيم سر خدا را هم کلاه بگذاريم. آن دو نفر، کسي را که غذا آورد کشتند و بعد غذاهاي مسموم او را خوردند و سه نفر با هم مردند و سه جنازه با سه تکه طلا باقي ماند. مدتها بعد حضرت عيسي با يارانشان از آنجا گذشتند و حضرت اين داستان را براي آنها تعريف کرد و تکه‌هاي طلا را هم زير خاک کرد.
اصلي‌ترين عنصر تبديل زندگي به بندگي، راهنما است. نعمت ولايت نور است .اگر ما امکانات زيادي داشته باشيم ولي اين نور را نداشته باشيم بيشتر به زمين مي‌خوريم. الآن دنيا امکانات زيادي دارد ولي چون نور امام زمان-عجل الله تعالي فرجه الشريف  را ندارد مشکلات زيادي دارد. تا امام خودش را در زندگي ما نشان ندهد، زندگي ما تبديل به بندگي نمي‌شود. امام صامت قرآن است و امام ناطق هم، امام زمان-عجل الله تعالي فرجه الشريف  است. آيا ما قرار گذاشته‌ايم که با اين قرآن و امام، زندگي خودمان را قانونمند کنيم؟ به تعبيري زندگي خودمان را محدود کنيم تا از وعده‌هاي خدا محروم نشويم؟ در آستانة نيمة شعبان خوب است که همة دستورات اسلام را به دل خودمان عرضه کنيم و ببينيم که چقدر پذيرنده و تشنة حکم خدا هستيم، چقدر تسليم حکم خدا هستيم، چقدر دوست داريم که در عمل اين حکم را انجام دهيم، چقدر دوست داريم که اين اعمال را ادامه دهيم. خيلي از مسلمانها در ماه رجب و شعبان و رمضان اعمال را انجام مي‌دهيم ولي آنها را ادامه نمي‌دهند. اگر من نه اهل تسليم، نه اهل عمل، نه اهل تداوم و نه اهل دفاع از حکم خدا هستم،کجاي وجود من منتظر امام زمان-عجل الله تعالي فرجه الشريف  است؟ بياييم افکارمان را قانونمند کنيم. اگر ما فقط به ظاهر و زيبايي جسم‌مان توجه کنيم، کشورمان از نظر جراحي زيبايي رتبة اول را در دنيا بدست مي‌آورد ولي به گفتة رهبر، از لحاظ اخلاق و معنويت به اندازة صنعت پيشرفت نمي‌کنيم. همه در ماديات رشد مي‌کنند ولي به همان اندازه در معنويات رشد نمي‌کنند. علت اين است که هنوز فکر ما قانونمند نشده است و فقط ظاهر را مي‌بينيم و باطنِ را نمي‌بينيم. اگر ما باطن فکر را نبينيم عمليات فکر ما ناقص مي شود.


راه تبديل زندگي به بندگي


براي تبديل زندگي به بندگي، اول بايد محدوديت و قانونمندي دين و ولايت را در عرصة فکرمان بپذيريم؛ يعني فقط ظاهر و ماديات را نبينيم. فکري منتظرِ امام زمان-عجل الله تعالي فرجه الشريف  است که نزديک به فکر امام زمان-عجل الله تعالي فرجه الشريف  باشد. بايد فکرمان را به امام نزديک کنيم.

هنوز نگاه ما ظاهري است؛ حتي در جشن امام زمان-عجل الله تعالي فرجه الشريف . گاهي فکر مي‌کنيم جايي که شربتِ بهتر بدهند يا سکه بدهند خيلي خوب است. بايد بگوييم: مجلس آنقدر معنوي بود که عطر امام را در آنجا استشمام کرديم. اين فکر به امام زمان-عجل الله تعالي فرجه الشريف  نزديک مي‌شود. اين انسان مي خواهد بنده بشود و پشت سر قانونمندي اسلام و عترت حرکت بکند. قانونمندي فکر، اعتقادات ماست و قانونمندي دل، اخلاقيات ماست و قانونمندي اعضا و جوارح احکام ماست. همه امام زمان-عجل الله تعالي فرجه الشريف  را دوست دارند ولي بايد ببينم که چقدر در اعتقادات‌شان محکم هستند، در حب و بغض‌شان به امام زمان-عجل الله تعالي فرجه الشريف  نزديک هستند. کسي که امام را دوست دارد محبوبِ حرام را دوست ندارد. در شب نيمة شعبان همه با هم دعا کنيم. خدا به عزت و جلالش قسم خورده است که در اين شب دعاي سائلي را رد نکند. در دعا کردن بايد چند نکته يادمان باشد. خدا بعضي از کارها را انجام مي دهد و ارتباطي به دعا کردن يا نکردن ما ندارد. خدا يک سفرة عمومي براي همة مخلوقاتش چيده است و ربطي به دعا کردن ندارد. خدا يکسري عنايت‌ها را براي کساني گذاشته است که دعا مي‌کنند. يک سري امکاناتي هست که اگر همة عالم دعا کنند خدا آنرا برآورده نمي‌کند؛ زيرا با تدبير و حکمت خدا منافات دارد؛ يعني اين دعاها مستجاب نمي‌شود.
مردم دوست دارند با افراد داراي شهرت يا ثروت يا مقام ارتباط برقرار کنند. اگر انسان اهل ارتباط است و به دنبال کسي است که از همه بيشتر دارايي دارد آن خداست. دعا ارتباط با داراترين موجود است. اين ارتباط باعث هويت ما مي‌شود. شما دعا کنيد تا بگوييد که با بالاترين موجود هستي صحبت کرده‌ام. بعضي از دعاها فقط ارتباط است مثل دعاهاي اهل‌بيت: الهي انت مولاي يا مولاي ... بالاترين افتخار من اين است که من بندة تو هستم و تو مولاي من هستي. پس دعا براي کسب هويت است.

ديگر اينکه دعا ارتباط با خدا براي شارژ شدن است. در سورة مزمل داريم که اي پيامبر، با من حرف بزن و قرآن را بخوان بعد بار سنگين را بردار.

ديگر اينکه دعا ارتباط با خداست براي تعليم و تربيت. خدا مي‌فرمايد که تو دعا کن ما تو را اجابت مي‌کنيم. دعا يعني عقد قرارداد با خدا به شرط حرکت تو و برکت خدا. ما حرکت را بايد با قانونمندي قرآن و عترت انجام بدهيم. هر حرکتي هدفمند نيست. تعريف حرکت را بايد در قرآن و عترت جست. دعا تنبل‌پروري و جري کردن انسانها براي گناه نيست. در آية 80 سورة توبه داريم: اي پيامبر، اگر تو هفتاد بار استغفار کني من آنها را نمي‌بخشم و اين سنت الهي است. خدا به کاسبي که ربا مي‌خورد، برکت نمي‌دهد؛ زيرا اين جزو سنت خدا نيست. حالا اگر ما نماز خوانديم، روزه گرفتيم، جهاد کرديم و به پدر و مادر خدمت کرديم ولي کارهايمان کامل هم نبود، خدا آن را تکميل مي‌کند.

دعا، نامه نوشتن به نشاني خداست. ما دو اشکال در دعاهايمان داريم: يکي اينکه کاغذ سفيد به خدا مي‌دهيم و ديگر اينکه نشاني خدا را هم نمي‌دانيم و آن را به جاي ديگري مي‌فرستيم، بعد خدا را محاکمه مي‌کنيم. شما بايد مشکلات‌تان را به خدا بگوييد نه بندة خدا.
در بعضي از ايام، خدا دعاها را مستجاب مي‌کند به برکت زمان و مکان و واسطه. دعا در زمان‌هاي ديگر بايد بررسي شود که شرايط آن وجود دارد يا خير، ولي در نيمة شعبان اين طور نيست. کافي است که شما با خدا صحبت کنيد و بخواهيد. اگر شما زير قبة امام حسينj دعا کنيد خدا در آنجا امضا کرده است که اين دعا مستجاب بشود. پس دعا قرارداد بين من و خداست و يک کارهايي هم سهم من است که بايد انجام بدهم. دعا، نامه نوشتن است و خدا هيچ نامه‌اي را بي‌پاسخ نمي‌گذارد. خدا هيچ پاکتي را خالي برنمي‌گرداند. اگر خدا دعاي من را برآورده نکند حتما بهتر از آن را براي من مي‌فرستد. در مناجات ماه شعبان داريم: خدايا من نمي‌توانم خودم را از معصيت جدا کنم، تو به من کمک کن. آقايي گفت که من سيگاري بودم و نمي‌توانستم آن را ترک کنم. وقتي به کربلا رفتم به گنبد ابوالفضل نگاه کردم و گفتم که من نمي‌توانم اين سيگار را ترک کنم، تو خودت محبت آن را از دل من بگير و جاي آن نفرت بگذار. يک لحظه تمام نفرت در وجود من جمع شد. اين دعا است و واسطة آن ابوالفضل است و اين فرد تلاش هم نکرده ولي حضرت به او عنايت کرد.
شايد فرج امام زمان-عجل الله تعالي فرجه الشريف  مشروط به بيرون آمدن ما از گناه باشد. پس در نيمة شعبان از خدا بخواهيم که ما را پاک کند تا مقدمة ظهور آقا باشد.

                                                                                                             مجله امان شماره 42



موضوعات مرتبط: سخنرانی اساتید

برچسب‌ها: فضائل , امام , عسگری , شخصیت ,
[ پنج شنبه یازدهم آذر 1395 ] [ 5:10 ] [ اکرم محمدی ]